|
رها تر از باد آرزویـــم ایــن اسـت ، نـرود لبخــند از عـــمق وجــودت هـــــرگز
| ||
|
آرزو دارم شبی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عاشق را باور کنی می رسد روزی که شبها در کنار قبر من نامه های کهنه ام را مو به مو از برکنی.
[ سه شنبه 1390/10/06 ] [ 23:1 ] [ عـلــی ]
سلام... نمیدونم دارم چیکار میکنم فقط ای کاش کارم درست باشه ...ای کاش با رفتنم دلی نشکنه ..ای کاش مهرم از دلت بیرون اومده باشه ظاهرا که زندگیت بی من بهتره و راحت تری و دیگه حتی بهم فکر هم نمیکنی ..خب بهترین راه همینه...گمون نکنم یروزی یجایی باز هم دیگرو ببینیم اما اگه گردش روزگار اینکارو کرد امیدوارم اون روز خوشبختیتو ببینم پس فقط منو ببخش و منم برات آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنم ........ *** ياد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياري كه مرا ياد كند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطائي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جائي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مي نگرم، باز هم اوست كه بچشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم بي گمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد ورنه درديست كه مشكل برود
تا لب بر لب من م لغزد مي كشم آه كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسد لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بردارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه ئي از رويش شد با كه گويم ستم عشقش را
مادر، اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاك كن از چشمانم بكن اين پيرهنم را از تن زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چكار آيدم اين زيبائي بشكن اين آينه را اي مادر حاصلم چيست ز خود آرائي
در ببنديد و بگوئيد كه من جز او از همه كس بگسستم كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست فاش گوئيد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور زود پرسيد كه پيغام از كيست گر از او نيست، بگوئيد آن زن ديرگاهيست، در اين منزل نيست *** از فروغ فرخزاد [ سه شنبه 1390/09/29 ] [ 17:3 ] [ عـلــی ]
امروز پدری دخترش را برای نان فروخت... امروز دختر 10 ساله ای
مادر شد... امروز دختری در ماشین شیشه
دودی با پسری همخواب شد... امروز دختری در التماس
چشمانش در چهار دیوار زن شد... امروز مادری در مقابل پسر
سه ساله اش با مردی همخواب شد... ......امروز عشق دختر باكره
را با اسكناس سبز سنجیدند... امروز دلم برای امروزم گرفت... نمیدانم دنیا كثیف است یا
چشمان من فاحـ.ـشه؟؟؟ [ یکشنبه 1390/08/15 ] [ 22:33 ] [ عـلــی ]
بیداد رفت لالهی بر باد رفته را *** تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم! *** از زندگانیم گله دارد جوانیم *** [ یکشنبه 1390/07/03 ] [ 10:50 ] [ عـلــی ]
سلام فا حــــ..ــشـ.ـه! تعجب كردی!؟... میدانم در
كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت
بنویسم شنیده ام، تن می فروشی،
برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم
مانند همه ام
راستی ر و سـ..ـــپــ..ـی! از خودت
پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ
غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا
شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم
فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن…
من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر
میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم
امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می
كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی
با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم،
چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،
محرم هم تعطیل نكنم!
فا حــ..ــشــ..ــه!!! دعایم كن... [ سه شنبه 1390/06/01 ] [ 13:0 ] [ عـلــی ]
مطمئن باش و برو ضربهات كاری بود! دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگیام خندیدی به من و عشقی پاك كه پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم !!! [ یکشنبه 1390/05/23 ] [ 20:52 ] [ عـلــی ]
سلام به همه ی دوستای گلم ولادت امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) رو به همتون تبریک میگم...(ببخشید باز دیر اومدم) یه شعره زیبا درباره ی حضرت عباس (ع) میذارم...میدونم خوشتون میاد... عشق با عباس معنا میشود اشک با عباس دریـــــا میشود گر کند او یک نظر بر عالمی اهل عالم چون مسیحا میشود در گلستان نگاه چشم او هر دلی چون طور سینا میشود آسمان از عشق ماه القمه شمس و اختر را پذیــــرا میشود گل اگر بیند جمال روی او در گلستان خوار و رسوا میشود رستم دستان به یک تیر نگاه کشته آن قد و بالا میشود گر که مجنون بیند او را لحظه ای کی دگر مفتون لیلا میشود عشق او دریاست. دریای ادب کی میان قلبها جا میشود بلبل از عشق جمال روی او با دل مستانه شیدا میشود هر که را داده جواز نوکری او مقیم کوی زهرا میشود گر ببینم آن ید مفتوح را اشکها آنجا هویدا میشود هر زبان بسته ای با نام او از طریق عشق گویا میشود در میان صحنه جنگ و نبرد از نبردش شور و غوغا میشود گر نماید یک نظر با چشم خود در جهان هنگامه برپا میشود برای حضرت ابوالفضل (ع) نزد خداوند تبارک و تعالی در روز قیامت مقام والائی است که همه شهیدان به حال ایشان غبطه میخورند امام سجاد (ع) [ چهارشنبه 1390/04/15 ] [ 9:0 ] [ عـلــی ]
دوستای گلم سلام ببخشید میدونم خیلی خیلی دیر دارم وبلاگ رو به روز میکنم واقعا معذرت میخوام...کلی کار داشتم و دارم......ولی وقتی نظراتتونو خوندم خجالت کشیدم که اینقدر شما با معرفتید و من ...!! راستش واسم یه سری مشکلات پیش اومد ..واسم دعام کنید !!
شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچنگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟
[ سه شنبه 1390/03/17 ] [ 12:32 ] [ عـلــی ]
یک شبى مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ى لیلا نشست عشق، آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود! گفت یا رب! از چه خوارم کرده اى؟ بر صلیب عشق، دارم کرده اى؟ خسته ام زین عشق، دلخونم نکن من که مجنونم، تو مجنونم نکن مردِ این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلاى تو... من نیستم! گفت اى دیوانه، لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختى من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می زنی در حریم خانه ام در می زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم
[ چهارشنبه 1390/02/07 ] [ 0:53 ] [ عـلــی ]
افسانه من به پایان رسیده است !! و احساس میکنم که این اخرین منزل است... دیگر نه بانگ جرس کاروانی ، دیگر نه آوای رحیلی ! تنهایی آرامگاه جاوید من است و درد و سکوت همنشین تنهایی جاودانه من ! [ چهارشنبه 1390/01/03 ] [ 0:54 ] [ عـلــی ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||